You will be redirected to the script in

seconds

 

سلام

دیگه حوصله اینجا رو ندارم چون مخابرات اعصابم رو خراب کرده بعد از بوقی و غازی رفتیم رو بلاگفا

اینا آدرسای ورودی وبلاگ جدیده :

www.arijoon.tk

www.kaktus84.blogfa.com

لطفا دوستانی که ما رو لینک کردن...لینکها رو اصلاح کنن

سربلند و ماندگار باشید...منتظر دیدار شما  هستیم

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۱


موش و خوابگاه

فراری دادن موش از خوابگاه:
با توجه به اينكه اخيرا با شروع فصل سرما، در برخي از خانه ‏هاي دانشجويي موش مشاهده شده و موجبات سلب آسايش و آرامش و گاها رعب و وحشت دانشجويان عزيز را فراهم كرده است، بدينوسيله نتيجه مطالعات و تحقيقات انجام شده توسط كار گروه تشكيل شده جهت مقابله با موش به شرح زير اعلام مي‏گردد.

 به محض مشاهده موش در اتاق، يكي از اقدامات زير را انجام دهيد :

موش در خوابگاه رازی

بند 1- روش كاملا دانشجويي: پس از هماهنگي با هم اتاقي‏هايتان با كشيدن يك جيغ بلند، دسته جمعي در را بازكرده از اتاق خارج شويد و ديگر هرگز به آن اتاق بازنگرديد ...

بند 2- روش سرخپوستي: مقداري وسايل قابل اشتعال وسط اتاق جمع كرده ، آتش بزنيد تا موش با دود آن خفه شود . سپس موارد بند (1) را انجام دهيد ...

بند 3- روش معرفتي: به موش بگوييد در صورت عدم خروج وي خودكشي خواهيد كرد. اگر با معرفت باشد از اتاق خارج خواهدشد. در غير اين صورت موارد بند (1) را انجام دهيد ...

بند 4- روش تعارفي: به موش تعارف كنيد كه امشب را پيش شما بماند . احتمالا شرمنده شده و تعارف شما را نمي‏پذيرد . در صورتيكه تعارف را پذيرفت بند (1) را اجرا كنيد ...

بند 5- روش قبيله گامبالا: تعدادي سلاح سرد تهيه كرده و به موش اعلان جنگ كنيد. در صورتيكه موش نامبرده حرفه‏اي بوده و اين حرف را جدي نگرفت بند (1) را انجام دهيد ...

بند 6- روش دموكراتيك: پس از شرح فوايد گفتمان براي موش ، از او خواهش كنيد اتاق را ترك كند. اگر موش قبول نكرد بند (1) را انجام دهيد ...

بند 7- روش نه چندان دانشجويي: يكي از گربه ‏هايي كه دركوچه دنبال غذا مي‏گردند را براي شام به منزل خود دعوت كنيد. در صورت موفقيت گربه در شكار موش، از او بخواهيد از اتاق خارج شود. در صورت عدم موافقت گربه بدنبال راهي براي خارج كردن گربه باشيد

بند 8- روش كمپينگ: در ميان دوستانتان هر كدام كه خانه ‏شان بهتر است را انتخاب كرده و به صورت دسته جمعي تا آخر ترم به خانه آنها برويد. در صورتيكه در خانه آنها هم موش مشاهده شد به بند (1) مراجعه كنيد ...

بند 9- روش روانشناسي: به كارهاي روزانه خود پرداخته و به موش بي ‏محلي كنيد. او احتمالا ناراحت شده و خارج خواهد شد. در صورتيكه اين هم جواب نداد راهي جز مراجعه به بند (10) براي شما باقي نمانده است ...

بند 10- روش فاشيستي: مقداري از كباب سلف دانشگاه را در مسير او قرار دهيد تا از آن بخورد. اين روش احتمال خطا ندارد. موش حتما خواهد مرد و اصلا نيازي به مراجعه به بند (1) نداريد.

بند 10- روش  محلي: با زدن يك ضربه جانانه موش را نقش ديوار كنيد تا آثار اين حركت هم موجب افتخار شما و هم موجب عبرت موشهاي همسايه شود

تبصره: از روشهاي فوق (غير از بند 11 كه فقط در موراد مخصوصي كاربرد دارد ) براي فراري دادن مهمانهاي ناخوانده دوپا مانند انسان نيز مي توان استفاده برد.


پی نوشت :

۱. این متن در نشریه تابش شماره اسفند هم منتشر میشه.

۲. تابلو گفتمان راه افتاد ( البته با استفاده از همون سی باکس خودمون)

۳. تو خبرنامه عضو بشید

۴. نظر ندی من میدونم با تو !!!

سربلند و ماندگار باشید

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢


اينم از ترم سوم !!

سلام

يه سلام گرم تو اين چله زمستون به همه دوستان

خوبيد؟ خوشيد سلامتيد؟ اين يه ماه كه ما نبوديم كلي حوادث عجيب غريب افتاده ها...حيف كه جاش نميشه همشو بگم..يكي يكي ميگم..راستي تو اين پست  یه همكار جديد داريم...


اوليش : يكسالگي وبلاگ

كف مرتب....موج مكزيكي. سوت بلبلي

..آره وبلاگ درست در تاريخ اول دي ماه يكسالش شد..يكسالي كه با حوادث خودش خاطراتي رو گاهي تلخ و گاه شيرين براي ما رقم زد...خوب راستش ميخواستم يه پست جداگانه بزارم ولي انگاري قسمت نبود..تو اين يه ساله كلي اتفاقات براي ما افتاد.با دوستان و عزيزان زيادي آشنا شديم و تونستيم جايي در بين دانشجوهاي دانشگاه رازی باز كنيم .....اميدوارم كه سالي كه پيش رو داريم هم بازم برامون خاطرات خوبي رو داشته باشه..واين حضور شما دوستان در اينجاس كه به ما دلگرمي ميده...

( اشكتون در اومد؟..درام رو حال كردين؟)


شايد اصلي ترين حادثه فيلتر شدن وبلاگ بود..نميدونم آخه مگه اينجا چه مشكلي داشت كه مورد لطف دووستان قرار گرفت و به لطف اونا فيلتر شد..البته واقعا كارشون خنده دار بود...با يه دامين ديگه كه براش ثبت كردم..باز شد..تا چند روز پيش هم كه دوباره آدرسش رو پرشين بلاگ دوباره باز شد...

خدا به اين مسئولین عقلهاي سالم عطا بنمايد...

( دستها رو به صورت موازي به طرف آسمون ببر..حالا كف دستها رو به سمت بالا بگیر،بلند بگو  آميييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييين )


خوب ديگه براتون بگم از امتحانات كه بازم طبق معمول افتضاح به بار اومد...

اون از امتحان استاتيك...بزارين براتون بگم..سر جلسه بعد از بيست سال درس خوندن براي اولين بار تو عمرم ( به جون خودم) خواستم تقلب بكنم..( كه چوبشم خوردم !!) ..فكرشو بكنين برگمو با دووستم عوض كردم...اصلا فكر نميكردم استاد اسم منو بلد باشه..ولي وقتي آخر سر برگه دوستمو تحويل دادم استاد يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم انداخت و گفت مگه شما آقاي ميرزايي نيستين..منم كه ماتم برده بود..خلاصه بيچاره شدم...يعني شديم اخه به من و اون دوستم هر دو استاد نمره 9.9 رد كردن..حالا اگه اين كار رو نميكردم مطمئن بودم كه خيلي ساده درسم پاس ميشه و حتي شايد نمره بالا بگيرم..ولي خوب..خودكرده را تدبير نيست....از من به شما نصيحت..هيچ وقت تو عمرتون تقلب نكنين..چون اين نتيجشه..

( اينم پيام اين پست !!! + مصرف آبزيان، هفته اي دوبار فراموش نشه )


چيزي كه واقعا تعجبم رو ده برابر كرد جوابي بود كه استاد استاتيك ( دكتر صفرزاده ) در جواب خواهشم داد

استاد در جواب خواهش من گفت :

آقاي ميرزايي شما فعلا" برو به وبلاگت برس تا ببينيم چي ميشه

منو ميگي ماتم برده بود...يعني دكتر هم اينجا رو ميخونه؟..دكتر صفرزاده اگه اينجا رو ميخونين..به جون خودم تا حالا كلي تعريفتونو كردم...و اون نمره استاتيكم ميدونم حقم همين بود...

خوب اين مسئله باعث شد بيشتر حواسم به وبلاگ باشه..چون خدا رو چه ديدي شايد فردا پس فردا پاي اساتيد ديگه هم به اينجا باز شد..اون وقته كه ديگه هر حرفي بزنيم ممكنه بر عليه خودمون استفاده بشه...الانه كه معني اون نگاه هايي كه مدير گروهمون بهم مينداخت رو ميفهمم

دكتر ويسي به خدا من درسام رو ميخونم..وقت آزادم رو ميام اينجا...

( خوب چيكار كنم..منم عشم وبلاگ نويسيه..نميتونم بزارمش كنار... نه، پدر من نازي رو طلاق نميدم !!!!)


الان كه ترم اولي هاي امسال رو ميبينم ياد پارسال خودم ميفتم...وقتي يه درس افتاده دارن كلي غمبرك ميزنن..بابا تازه اولتونه هنوز مونده نقره داغ بشين..پوستتون كلفت ميشه..هنوز مونده.. راستي كسي نميدونه اين وام دانشجويي چرا اينجوري شد؟..فكرشو بكنين اول بهمن ماه تازه وام دانشجويي ها رو دادن..اونم نصف مبلغ پارسال..والا ما شنيديم وقتي تورم بالا ميره..قيمتا هم ميره بالا..ولي فكر كنم..اينجا برعكسه..البته شايد اينا به خاطر اينه كه مسئولين احساس كردن وضعيت مالي دانشجويان خوبه . اونايي كه براي وام ثبت نام كردن..مرض دارن..البته خدا اينم از ما نگيره...سي هزارتومن هم برا خودش خيليه..اقلا" ده كيلو گوجه فرنگي ميتوني باهاش بخري ...

( قيمت گوجه فرنگي به نرخ روز محاسبه شده و اين وبلاگ هيچگونه مسئوليتي در مقابل تغيير قيمتها ندارد )


راستي قالبي كه الان رو وبلاگه كار خودمه..هم سرعتش بهتره و هم به نظرم كلاسيك تر شده..ديگه يه خورده از- اچ تي ام ال-( زبان نوشتن قالب وبلاگ) سر در مياريم..البته بماند كه با كم لطفي بعضي دوستان مواجه شديم و كدهايي كه براي ايجاد يه تابلو گفتمان ميخواستيم در اختيارمون نزاشت..عيب نداره يكي طلبت...يه روزيم كار پوست به دباغ خونه ميفته...

(ها؟ چيه؟ خوب اين تيكه پي نوشت نداره..مگه زوره؟ !!)


راستي گفتم برا اين پست همكار داريم..يكيشون از دانشجوهاي سابق دانشگاه هستن...متني كه در مورد دانشگاه آزاد بود رو براي دانشگاه رازي ترجمه كردن كه خوندنش خالي از لطف نيست..

منت دانشگاه رازي را شر و ضرر، كه تركش موجب بي مدركي است و به كلاس اندرش مزيد بي علمي. هر ترمي كه آغاز شودمستلزم اجبار واحد است وچون به پايان رسدمجبور به پاس واحد، پس در هر سالي دو ترم موجود است و بر هر ترمش عمري لازم. از هوش و هواس كه بر آيد كز عهده ي درسش به در آيد فرد همان به كه ز تحصيل خويش روي به دانشكده ها آورد ورنه سزاوار تعاليم او كس نتواند كه به جاي آورد باران و سيل بي حسابش به همه جا رسيده و آفتاب سوزانش همه جا دميده.گلوي دانشجو به اعتراض بدردو انتقالي به افراد ندهد.سلف دانشگاه را فرموده كه طعامي شاهانه بپزد و خوابگاه را گفته كه اتاق به كمتر از ده نفر ندهد پارتي و پول و كلك در كارند تا تو ليسانس شوي بر سر كار نروي همه مانند تو بيكار و سر گشته و غمين طي شود عمر به بي حاصلي و در به دري در خبر است كه پس از ساليان درازتحصيلي كوزه اي سفالين از خاك كرمانشاه بر آورند و جرعه اي از آب قره سو در آن ريزند و با مدرك دهان پر كن.تا بر در كوزه نهي و از بيكاري برهي

 يك دانشجوي سابق دانشگاه رازي


خوب دوستان اين بارم زياد حرف زدم.بازم از همكاراي وبلاگ تشكر ميكنم..اميدوارم كه رفته رفته تعداد دوستاني كه چيزي مينويسن بيشتر بشه

.يه پست هم داشتم به صورت يه مقاله ولي گذاشتم كه تو اول تو نشريه چاپش كنم.بعد اينجا بزارم تا مطلب دسته اول بمونه..فكر ميكنم جالب باشه...ماجراي ورود موش به خوابگاه..منتظرش باشيد..

راستي نميخواين تبريك بگين؟..هفتم بهمن تولدم بود..از طرف خودم اين روز رو به همه دوستان تبريك ميگم !!!

 

خوب روزهاي خوبي براتون آرزو داريم

نظر نداده نري

سربلند و ماندگار باشين

  
نویسنده : ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۱


توجه !!

سلام

اصلا نميدونم بايد چي بگم پس بهتره مختصر و مفيد بگم :

دووستان عزيز،

وبلاگ ما توسط بعضي از آي اس پي ها فيلتر شده ( به چه دليل خدا ميدونه)

از اونجايي كه اعتراضات رو كسي جوابگو نيست...براي وبلاگ يه دامين ثبت كردم تا از اين طريق بتونين بياين به اينجا ولی ديدم که بهتره همون آدرس قبلی باشه

پس دوستاني كه ما رو لينك كردن لطف كنن و آدرس لينك رو به اين آدرس ويرايش كنن

 

                           razi.not.ir

ویا به این آدرس :

 

www.mechanic-razi.persianblog.ir

 يعنی حتما اين سه تا دبليو رو جلوش بزارين....ممنون

يادش به خير با اون يكي آدرس برا خودمون اسم و رسمي به هم زديم..گوگل رنكينگم رو داده بود  5 ميدونين اين يعني چي؟...خود سرور پرشين بلاگ رنكينگش 6  ،خيلي از وبلباگا و حتي سايتها حتي رنكينگ 1 هم نميگيرن..خيلي هنر كنن به دو يا سه برسن و فقط سايتهاي خيلي قديمي هستن كه رتبشون تا 4 ميرسه..اونوقت ما تو اين يكسال تونستيم از گوگل رتبه 5 بگيريم...اين يه افتخاره براي من....

خيلي چيزاي ديگم بود مثلا اگه رو گوگل اسم دانشگاه رازي رو سرچ كنيد..بعد از سايت دانشگاه آدرس اينجا رو به شما ميده...خوب اين مايه افتخاره

ولي افسوس كه اين چند وقته انواع واقسام بلاها سر ما مياد...يه دوستي يه حرفي زد كه واقعا درست بود:

 زندگي مثل يه شطرنج ميمونه .اگه بازي نكني ميگن بلد نيست،اگه عادي بازي كني كسي كاري به كارت نداره ولي اگه خوب بازي كني همه ميخوان شكستت بدن

 بگذريم.

..فصل امتحاناته و يه خورده درگيري با درسا. آخه اقلا" تو اين يكي دو هفته ديگه بايد كتابا رو ورق بزنيم ببينيم اصولا اين ترم چه واحدايي داشتيم . ايشالا بعد امتحانات ميام براتون كلي تعريف ميكنم

راستي يه دستي به سر و روي شكل وبلاگ كشيدم...يه نمه سنگين شده ولي خوب بهتره.. خيلي روش كار كردم تا اين شكلي شده

 يه چيز ديگم خواستم بگم :

آهاي اوني كه فكر ميكني خيلي واردي و ميخواي منو هك كني..اونم با فايلهاي  DLL  (شانس ما رو باش!!!)  هنوز خيلي كوچيكتر از اين حرفايي كه بخواي ما رو كنترل كني....يعني تو هنوز نميدوني كه با كي داري سر و كله ميزني؟ آره عمو جون برو خدا روزيتو جاي ديگه حواله كنه..هنوز ما رو نشناختي..من خودم يه پا ويروسم جوجه...

فايل سيستم منو ميخواي بگيري؟...

جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووجه اي

دوستان لطف كنين ويرايش لينك رو فراموش نكنيد......ممنون

سربلند و ماندگار باشيد

  
نویسنده : ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٢


سوتیهای پاييزي...

سلام

راستش اين چند روزه كه تو امتحانا هستيم اصلا حس نوشتن ندارم....خدايي من خيلي  پر روام كه با اين وضع درس خوندنم..دست از اين كارام نميكشم...يه رفيق درست حسابيم نداريم كه نصيحتمون كنه...خدا اخر عاقبتمونو به خير كنه.

براتون بگم از حوادث....

اين چند وقته اينقده چيزاي عجيب غريب پيش اومده...من يكي انگشت تحير به دهان تعجب فرو بردم...

 

از معارفه گرووههاي مختلف بگم كه  دانشجوياني كه سر جلسه معارفه ميومدن اقلا نود درصد بچه هاي ترمهاي بالا بودن..بعضي از اين ترم صفري ها هم جو گير شده بودن..هي درباره ارشد سوال ميكردن...بگو بابا تو بشين همينو پاس كن...اونوقت ادعات بياد....

 

ديگه براتون بگم از اولين هميش ملي بيوتكنولوژي.....كه البته مال بچه هاي زيست شناسي دانشكده علوم رازي بود..ولي لابد خودتون ميدونين كه هر همايشي باشه..حضور دو نفر توش الزاميه...من و فربد...آره حالا بماند كه يه نفر اغفالمون كرد و رفتيم اسم نوشتيم ( 6000 ناقابل پياده شديم ) ...ولي يه قسمتايي خيلي خوب بود...يه قسمتايي هم بدجوري حالم گرفته شد...بماند...

اين چند وقته حوادث عجيب و غريب زياد افتاد مثلا براتون بگم :

 

سر كلاس استاتيك وقتي يكي از بچه ها خواست بره بيرون..تا رسيد دم در كلاس..از آخر كلاس..کلاهش رو  پرت كردن خورد تو سينش...اونم كه از زور خجالت قرمز شده بود...ديد اوضاع خيطه.. راست راست دوباره اومد نشست سر جاش....البته با يه لبخند به پهناي صورتش...

 

ديگه براتون بگم از اعلام رتبه هاي ممتاز...جالبيش اينجاس كه از بين مكانيك 84  ما بين دانشجوهاي شبانه شاگرد سوم نداشتيم ( معدل همه زير 14 )...واقعا خيلي جالبه....اينم بگم من روزانه هستم هااااااااا.....

وقتي از مدير گروه دليل اينكه اساتيد عزيز نمره رو مثل گوشت تنشون ميدونن و حاضر نيستن حد اقل حق بچه ها رو بهشون بدن..ميگن كه اين براي قبولي ارشدتون خوبه....اي داد..اگه ما نخوايم ارشد قبول شيم بايد كيو ببينيم؟

 

ديگه براتون بگم از امتحان ميان ترم ..ترموديناميك.....افتضاح شد..فقط صورت سوالات رو تو برگه وارد كردم..اون يه سوالي هم كه حل كردم....صورت سوال گفته بود با بخار آب حساب كنيد...من با هوا گرفته بودم....اميدي هم كه به دووستان داشتيم تبديل به ياس شد...تا رفتيم سر جلسه همه يه جوري رو برگه ها خوابيدن كه مرغم اينجوري رو تخماش نميشينه.....

 

سر يكي از كلاسا  بوديم هنوز استاد نيومده بود...دفتر يكي از...هاي كلاس رو ميز بود...بازش كرديم يه شماره توش بود....مام كه فضول...ده نفري شماره رو گرفتيم داديم دست يكي از بچه ها....تا گوشي زنگ خورد..انگار كتري آبجوش دستشه..هول هولكي دادش دست يكي از بچه ها....دفعه بعدم كه من زنگ زدم...شانس اورديم رو پغام گير بود...يه پسره بود..البته نميگم كه اين پسره.......ربطي به اين همكلاسي ما داشت..شايد باد شمارشو اونجا گذاشته....

 

يه نفر ديگم براش يه لقبي پيدا شده...بهش ميگن ...لاشي ِ فني....لامروت با چهل تا دختر رابطه داره..البته بهش اشاره مستقيم نميكنم....خودش اينجا رو ميخونه....

 

يكي از بچه هاي كلاس دوره افتاده تو دخترا ...تك تك...ازشون جزوه ميگيره...حاجي خدا قوّت.....ولي...خيلي تابلوه هااا...اخه درسي رو كه نگرفتي..جزوشو ميخواي چيكار..البته من ميدونم كه نيتت خيره..برا بقيه گفتم....

 

ديگه براتون بگم امتحان ميان ترم درس مباني برق افتاده 25 آذر....اگه با امتحان پايان ترمش تداخل نداشته باشه..

 

ديگه براتون بگم از ورودي هاي جديد كه آتش عشقون دانشكده رو ور داشته....بابا اينجا دبير اعظم نيست كه شماره ميگيري تو دستت ميخواي به زور بدي به ......استغفر الله...

 

تيم فوتسال مام كه به مقام سومي رسيد.

.تيم     A S ghelyan( آ اس قليان )

كه اسپانسرش... بوفه بهزاد ( طاق بستان ) ..خداييش حيف بود..بچه ها خسته نباشيد..البته بماند كه چه كساني در اين راه زخمي شدند..چون تاكتيك اصلي تيم.. زدن يكي از اعضاي تيم مقابل و در آخر بازي كتك زدن طرف به قصد كشت بود .....

 

خبر جديد هم از كار افتادگي كليّه آبخوري هاي دانشكدس....هر  كسي تشنش بشه بايد بره دانشكده علوم برا يه جرعه آب...پسراي دانشكدم كه از خدا خواسته روزي چهل بار هوس آب خوردن به سرشون ميزنه

 

ديگه آدرس وبلاگ رو دادم به يه نفر....بعد ازش پرسيدم كه خونديش..گفت تازه رو پرشين بلاگ عضو شدم..هنوز برام نفرستاده.....عزيز دل من...بايد آدرس رو تو قسمت آدرس تايپ كني.....اي خدااااااااااااااااااااااااا

 

يه روز سر كلاس استاتيك اينقده مسخره بازي در آورديم همه از زور خنده ولو شده بودن رو صندليها...اتفاقا از شانس ما دخترا عين نشسته بودن جلو ما...وقتي ديدن..وضع خيلي خرابه پاشدن رفتن يه ور ديگه نشستن...فرداش يكي از بچه ها الك و ولك رفته بود كه خيلي معذرت ميخوايم ديروز مسخره بازي در آورديم....( همون كه چپ و راست از همه جزوه ميگيره )...خدا قوّت.....

 


 

اگه بخوام براتون بنويسم بايد تا خود صبح تايپ كنم..پس فعلا كافيه....راستي يه چيزي من... مادربردم... رو عوض كردم الان فلاپي درايوم كار نميكنه.يعني همون اول كه روشن ميكنم چراغش چشمك نميزنه..كسي نميدونه چطوري بايد راش انداخت..؟..خودم كه هر كاري كردم نشد ..كمكككككككك..راهنمايي بدين....

 

كيبوردمم سوخته (  من چه بدبختم خدايااااااااااا)...اينه كه شايد دير به دير بيام جوابتونو بدم....ولي بالاخره ميام

خسته نباشي...

 

نظر نداده نري.......

 

  
نویسنده : ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠


ثبت نام....

خوب متن اینبار هم اومد...یه توضیحی بدم..این متن رو گذاشته بودم برای چاپ تو نشریه..ولی گویا قسمت نبود..برای همین شاید یه خورده دیر شده باشه برای این..ولی خوب دیگه به بزرگی خودتون ببخشین..


نمای کلی: نتايج كنكور اعلام شده و دانشجويان ورودي جديد دست پدر و مادر خود را گرفته اند تا در دانشگاه رازی ثبت نام کنند ...طبق روال گذشته..مکان ثبت نام..دانشکده ادبیات...ورودی های جدید با شور شوق قدم در راهی میگذراند که به زودی از آن پشیمان خواهند شد...

سالن شلوغ است..همهمه شدیدی بر سالن حکم فرماست...تمام چمنهای دانشکده را سیل عظیمی از هموطنان پوشانده است ...هر چند همه جای ایران سرای من است..ولی جون خودت از کچل آباد علیا اومدی اینجا چیکار؟....

سر صدای زیادی در سالن بر اثر صدای بچه های کوچک ( بیست ساله) به گوش میرسد و از این میان صدای نگهبان که مدام شعار ...برو ته صف....را سر میدهد از همه رساتر است...

در این میان چند اتفاق و حاشیه فرعی ( اپیزود) در جریان است که برای شما نقل میکنیم...

اپيزود اول؛ در صف ثبت نام:
 
دختر1: ببخشيد خانوم شما رتبتون چند بود كه قبول شديد؟
 
و مي گويد) راستشو بخواهين من 1000 شدم. دختر2: (بادي در غب غب مي اندازد
.
دختر1: نه!!! باور نمي كنم مطمئنيد؟
دختر2: نه... رتبم همينه كه گفتم. چطور مگه؟
دختر1: يعني من كه رتبم200  هستش با شما كه چهار رقمیه همكلاس ميشم؟( اگه 200 بودی که الان صنعتی شریف بودی آبجی !!) !
دختر2: ويشششش. خيلي هم دلت بخواد !!!

اپيزود دوم؛ در صف واريز كردن پول( دانشجوهای شبانه):
پدر 1: حاج آقا شما هم براي واريز كردن پول اينجا ايستادين؟
هواس( پسر چهل ساله...!!) ممكنه تو چند ساعتي كه اينجا وا ميسته پولا رو گم كنه! آخه آقازاده كمي سر به پدر 2: بله حاج آقا. گفتم بچه است،.
پدر 1: آره راست ميگين! بچه هاي اين دوره زمونه......
 
پدر 2: (بعد ازمدتي كه خستگي به سراغ همه مياد عده اي از حاضرين در صف به دنبال مشغول كردن خود ميفتند آن هم با خواندن در و ديوار دانشگاه) آقا شما ميدونين رشته ی ....... چطور رشته اییه؟
ولی ایشالا که خیره ( مبارک باشه...) پدر 1: واللا من خودمم نمي دونم چون سواد درست و حسابي كه ندارم.!
پدر 3 : ( کمی نیشخند) قربان این رشته رو که دانشگاه آزادم داره ( یعنی این رشته کشکه)......

صدایی میاد :   آقای قره قزلو..از ساوجبلاغ علیا......پدر 1 میره....

گفتگو همچنان ادامه دارد...

اپيزود سوم:در محوطه  و دور از چشم آشنا ها  
پسر: سلام خانوم. ببخشيد... رشتتون چيه؟
 
دختر: رشتم؟
پسر: بله رشته تحصيليتون.
دختر: حمييييد.
پسر: حميد !  حميد كيه ؟
دختر: هه هه... نترس نامزدمه.
حميد: روان شناسيه.
پسر :آهان.
دختر: نمي دونيد چقدر خوشحال شدم كه حميدم دانشگاه قبول شده.
 
پسر: خب الهي شكر. من برم.
 
دختر: امروزم باهاش اومدم تا ثبت نام كنيم يه آقايي بود كه......(حالا ديگه اين دختر خانوم ول كن قضيه نيست)

اپيزود چهارم؛ بعد از ثبت نام در بوفه دانشگاه:
 
پدر دختر: ببين دخترم من تو رو با خون دل بزرگ كردم و حالا كه هزار كيلومتر راه رو.كوبيدم اومدم اينجا و چند ساعت هم تو ثبت نامت بودم، اگه بعدا بشنوم كه  درس مرس نمي خوني، ديگه نه من نه تو! ...رك پوست كنده بهت ميگم: به اين پسراي بي چشم رو رو نمیدی .....بابايي اينجا هم يه جور مدرسه است ولي كلاساش مختلطه
 
دختر: بابا يواشتر. همه مي شنون. سفر قندهار نميخام كه برم، ميرم دانشگاه...عمرا".
 

پدر پسر: ببين پسرم. راست ميري و راست مياي، كاري هم به كار كسي نداري مخصوصا به این دختراي ورپريده كه چند تاشو اينجا ديدم!... شنفتي؟ با تو هستم. حواستكجاست؟
 پسر: چشم بابا. شنيدم. كر كه نيستم، چشم...حتماً( آب از لب و لوچش آویزونه )..

اپيزود پنجم ; بعد از یک هفته :

دختر : سلام آقای.....خوب هستین سلامت هستین؟..چه خبرا خوش میگذره....

پسر: اِ سلام شما هستین..ببخشین نشناختم....آقا حمید خوبن؟....خودتون خوب هستین.....درسا چطوره؟....

دختر: اسم اونو جلو من نیار....دیگه راستش از این دنیا خستم آخه یه دووست با مرام پیدا نمیشه...

پسر : چرا ...خودِ من.....

دختر : جدی میگی؟...یعنی با هم عشقولی بشیم؟.( ذوق)..

پسر : چرا که نهههههههههه ( ذوق مفرط)

 

بعد از یک ترم

بدون شرح ...!!!!!!!!!!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱


اينم از سری جديد...

سلام…

چطورين خوبين؟..يه چند وقتي وبلاگمو به روز نكرده بودم..هي مياين گير ميدين..تا وقتي چيزي مينويسي..كسي نظري نميده..ولي تا دو روز نمياي..بهت گير ميدن چرا نمياي..ما كه سر از كار اين ملت در نياورديم…

خبراي جديدي براتون دارم …توووووووووووووووپ……

البته يه خورده جدي هم هست..بزارين اين جديشو همين اولش بگم..خيالمو راحت كنم…..


 

آهاي آقايون ترم بالايي كه تو آزمايشگاه هاي بالاي فني..دارين يه كارايي ميكنين…بترسين زا اون روزي كه لو برين……بهتره دست از اين كاراتون بكشين..چون دارين لو ميرين…حالا از ما گفتن بود…..  


 آخي خيالم راحت شد.....خوب بازم بريم سراغ ماجراهاي بچه هاي دانشگاه رازي...

از ورودي هاي جديد براتون بگم كه عجب اينا دانشجوهايين هاااا...

ما كه تا دو ماه اول ..جرات نميكرديم تو چشم يه سال بالايي نگا كنيم..حالا اين سال صفريا...همچين ميرن تو چشم آدم..انگار همين روزاس كه به قتلت برسونن...مام كه حساس..سرمونو ميندازيم پايين...از بس اين دختراي ورودي جديد با حيا و مودبن...از بس آداب معاشرت سرشون ميشه....

واي خدا گفتم ورودي ياد يكي از بچه هاي 85 افتادم.....خيلي پسر فيلميه...ديگه هر كي تو دانشكده باشه و اونو نشناسه واقعا تو باغ نيست..روي من يكيو كه سفيد كرده....ما تا ترم اول تموم نشد اصلا نميدونستيم چند تا دخترم تو دانشكده هستن... ولي اين عزيزمون...از همون روز اول دست به كار شده...و تا حالا به چهل تا دختر...( حتي ورودي 82) پيشنهاد داده...بابا اعتماد به نفس....پشتكار.......يه روزم تو محوطه..جلو چشم همه...افتاده بود دنبال يكي از همكلاسياشون و بهش متلك ميپروند...آقا جدا كه جو دانشگاه آدمو بگيره خيلي افتضاح به بار مياد...دختره هم نامردي نكرد هر چي از دهنش اومد بارش كرد...

ولي انگار نه انگار...شماره تلفنشو گرفته بود تو دستش با اصرار ميخواست بده به دختره...جدا كه آدم همچين پشتكاري داشته باشه...خيلي محشره.. 

حالا با بچه ها قرار گذاشتيم شيرش كنيم كه بره به يكي از دختراي ترم بالايي كه اماده هر گونه در گيري با پسراس برو پيشنهاد بده حتي تصور اينكه اين مثل كنه به دختره بچسپه...شيرينه...حالا ببينيم چي ميشه...اگه كارمون بگيره كه فرداش بايد پسره با دست و پاي شكسته بياد دانشگاه...

.براش آرزوي موفقيت داريم...ايشالا خدا روزيشو بده وگرنه معلوم نيست فردا پس فردا نياد سراغ پسرا........


 ديگه براتون بگم از استاداي جديد كه اومدن..چند تا استاد سر حال....كلي فاز ميدن...

اول يه دمت گرم به استاد كيهاني..استاد جديد گروه برق كه درس مباني برق رو با گروه ما گرفته...خيلي ميخوامت استاد جووون....

روز اولي كه رفتيم كلاس..فكرشو بكنين..100 نفر براي كلاس اسم نوشته بودن..حالا تو كلاس 50 تا صندلي هست...نتيجه اينكه..ملت بايد سر پا وايسن تا استاد تقسيمشون كنه..كه اين وسط هيچ كسم كوتا نميومد...شده بود بازار شام....تو اين هاگير واگيرم..يكي از بچه ها شوخيش گرفته بود...هي اذيت ميكرد...منم با صداي بلند چند بار رو سرش داد كشيدم..از بخت بد..درست همون موقع كلاس شد مثل قبرستان...ساكت..معلومه ديگه..استاد رفت تو چشمم..منم خودمو زدم به اون راه و آروم نشستم....نميدونم ديگه استاد چي گفت ...موقعي كه ليست اسامي رو هم خوند پاشدم رفتم يه گوشه ديگه نشستم كه مثلا استاد نشناسه...تا گفت ميرزايي و من دستمو بلند كردم...زد زير خنده و گفت... 

معلومه جناب ميرزايي از بچه هاي فعال و پر انرژي هستن.....

اينو كه گفت ديگه خيالم راحت شد كه تا وقت دارم بهتره خودم با زبون خوش برم درسو حذف كنم...ولي جلسه بعد ديدم..نه استاد خيلي گله...عزيزه...

ميخوامت استاد......

آقاي كيهاني و همينطور جناب صفر زاده ( استاد جديد گروه مكانيك ..استاتيك باهاش داريم) ...به دانشگاه رازي خوش اومدين...ايشالا هميشه همينجا بمونين...

فكر نكنين دعاي خير كردم ها...اين يه چيزي تو مايه هاي نفرين بود !!!!!


يه گله ( با كسر گاف ) هم بكنيم از رييس دانشگاه..جناب فرشاد فر..به ما كه رسيد آسمون ديگه ستاره نداشت؟..فكرشو بكنين...سالهاي قبل از ورودي ما..هر سال براي ورودي ها جشن ميگرفتن و كلي چيز.. ميدادن..مثل ماشين حساب و از اين چيزا..پارسال گفتن ديگه بودجه نداريم...ولي فكرشو بكنين امسالم برا ورودي ها دوباره جشن گرفتن...اي خدا آخه ما چرا اينقدر بيچاره ايم؟

راستي.. يه چيزي...ما يه غلطي كرديم يه وبلاگ زديم..ديگه هر كي از اون ور مياد..زرت و زرت به وبلاگ ميزنه..توشم خاطره مينويسه...در مورد دانشگاه رازي...بابا ديگه لوسش نكنين...اين سرورهاي وبلاگم كه شكر خدا تا بگي چه بكنم..يه وبلاگت بهت ميدن...

حالا فكر ما قديميا نيستن كه از سال بووق داريم وبلاگ مينويسيم...كارمون اينه..اصلا هيچ فرقي با كسي كه يه ساله يا شايدم يه ماهه وبلاگ نويس شده نداريم..آخه چرا...بازم تبعيض؟....ما دادمونو به كي برسونيم.... بازم خدا پدر گوگل رو بيامرزه..رنکينگم رو داده ۴..خدا خيرش..بده..مگه گوگل به فکر ما باشه...


 ديگه براتون بگم...قراره اين ترم تو يه ماهنامه مربوط به دانشگاه مطلب بنويسمالبته هنوز نه به داره نه به باره...ولي تا ببينيم چي ميشه...

اولين متن هم آماده دارم..خواستم اينجا بزارم...ولي گفتم تازه بمونه...بهتره...تا ببينيم چي ميشه..اگه اونجا ديدم خوبه....كه هيچ و گرنه ميام همينجا ميزارم حالشو ببرين...

راستي اگه خوانندگان قديمي يادشون باشه..گفتم برا اين تابستون كاراي مهمي قراره انجام بدم....يكش انجام شده...يه سي دي درست كرديم....با بچه ها...موسيقي اصيل كرمانشاه....كلا هر چي مربوط به موسيقي كرمانشاه بوده تووش اومده...سي دي ... دنگ دل.....( صداي دل).....دوستاني كه بچه كرمانشاه هستن ميتونن از تو شهر گير بيارن..يا دانشجويان عزيز ميتونن از تو دانشگاه تهيه كنن...البته هنوز نميدونم مجوز براي فروش تو دانشگاه داره يا نه...ولي خوب..مام بايد يه جوري تبليغ كنيم...

از قديم گفتن...تبليغات نبض توسعه...مام كه عاشق توسعه......


خوب برا اينبارم بسه...نظر بزارين تا زود آپ كنم...

به قول يكي از دووستان...::..::  بقاي صفاي وجود پرمهرت

سربلند و ماندگار باشين...

  
نویسنده : ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٢


خاطره اولين روز سال بالايی بودن

سلام..سلام...

خوب ترم جديد هم امروز شروع شد...مباركه..به همه جماعت دانشجو و البته دانشجو نماها تبريك ميگم...

امروز خيلي خوش گذشت..جدا كه معني حقيقي سال بالايي بودن رو فهميديم

ميريم كه داشته باشيم خاطره روز اول سال بالايي شدن رو.....


واي خدا جونم منو...يعني ما رو............... به خاطر اين كار ببخش...

خدايي راس ميگن بعضيا جنبه سال بالايي بودن رو ندارن نمونش خود من...

امروز يعني اول مهرماه 1385اولين روز دانشگاه بود...ديگه لابد ميدونين كه داشنگاه تا هفته اولش..تنها كسايي كه توش پر ميزنن ورودي هاي جديد هستن .

.از اونجايي كه خيلي تعريف اين موجودات رو شنيده بودم و از اونجايي كه حس كنجكاوي من ..يعني ما...خيلي زياده و درصد فضولي خونمون بالاس...همين روز اول براي ديدار اين مخلوقات راهي دانشگاه شديم...آقا كلي حال داد...

فكر نميكنم هيچ روز ديگه اي به اندازه امروز تو عمرم خنديده باشم

امروز از ساعت 8 صبح تو دانشگاه بودم..راستش فكر ميكردم كه خودم تنها كسي باشم كه از بچه ها اونجا هستم..ولي وقتي رسيدم فهميدم كه اي دل غافل..از من بيكار تر خيليا هستن..البته فكر نكنيد كه همه بچه ها از رو بيكاري ميان اونجا.....نه اصلا و به هيچ وجه اينطور نيست بلكه اين شور و عشق به تحقيق بوده كه اولين روز دانشگاه بيست نفر از بچه هاي مكانيك 84 رو به دانشگاه كشوند.

.البته از حق نگذريم يه چند نفري كلاس داشتند..كه با دكتر فروتن ( مدير گروه مكانيك) كلاس محاسبات عددي تشكيل شد...

خوب بريم سر ماجراي اصلي.

.آقا جونم براتون بگه جدا كه هر چي راجع به ورودي ها ميگن عين حقيقته..حالا ما خودمونم يه روزي..اينجوري بوديم..ولي ديگه نه تا اين حد...

خلاصه وقتي از در كلاس زبان عمومي بچه هاي كامپيوتر ورودي 85 رد شدم ديدم كه نه بابا قضيه خيلي جديه با ايني كه هنوز يه نيم ساعتي به ساعت رسمي كلاس مونده..همگي سر كلاس..منظم و مرتب مثل بچه هاي مودب..ابتدايي نشستن..اينجا بود كه بازم اون افكار شيطاني به سراغ هر سال بالايي مياد...

خلاصه بايد از دست اندر كاران اين قضيه...فربد عزيزمون..و همينطور استاد عزيز..كه اسمش رو فاش نميكنم...نهايت تشكر رو بكنيم...

جونم براتون بگه بعد از يه سري قضايا..قرار شد يكي از بچه هاي عمران 84 به جاي استاد بياد سر كلاس اينا و مام كلي تحويل بگيرم و كلي صفا.....

با هر بدبختي و خنده بازاري كه بود رفتيم سر كلاس و البته پيشواز استاد هم رفتيم...من هر چي بگم فايده نداره بايد اونجا بودين كه ببينين چه جوريه كه تمام بچه ها با دقت به استاد گووش بدن..

بيچاره استاد ترم قبل زبان رو با بدبختي پاس كرده بود..( ننه مهدوي به عزيزشم نمره نميده ).

اومد مرجع معرفي كنه...اسم كتاب رو غلط نوشت...واي خدااااااااااااااااااااااااااا....اونم استاد زبان...

چند نفر از بچه ها قديمي هم اونجا بوديم كه هر لحظه يه فيلمي در ميومد..اون از اسمهايي كه نوشته شد..

ابولفضل پور عرب.

.آقاسي.

محمد علي فردين

..سيد جواد ذاكر.

..علي نقي جعفر تبار قمي تهراني نژاد....

خلاصه فقط مرحوم خواجه حافظ سر كلاس غايب بود...

از زنگ موبايل براتون بگم كه ديگه روده بر شديم...خيلي حال كرديم..روده بر شديم با اين زنگا....

ديگه نميخوام از نوكرتيم گفتن تو روي استاد چيزي بگم ...

بيچاره يكي از وردي ها كه من همينجا ازش معذرت ميخوام.

.(خوب من چيكار كنم قيافش خيلي خنده دار بود !!! )..

.. تا اومد سر كلاس از دهنم پريد.... سي كو شکلش....( تر جمه فارسيش : قيافشو نيگا)...

كلاس تركيد...آقا معذرت ميخوام ولي خوب قيافش خيلي جالب بود....

ديگه براتون بگم وقتي يكي از بچه ها پا شد از كلاس بيرون رفت... استاد گفت اين چه مشكلي داشت ..اعلام شد..ناراحتي روده داره نميتونه خودشو نگه داره...

ديگه براتون چي بگم..استاد از بس تاكيد كرد كه حتما بريد درساتونو خوب بخونين كه ديگه منم داشتم به راه راست هدايت ميشدم..ولي خوب بود كه استاد ولمون كرد...

براي جلسه اول خيلي محشر بود...اونقدر خنديديم كه ديگه دلمون بريد..مني كه تو عمرم يه سره ميخندم به اندازه امروز نخنديده بودم..اشك از چشمامون راه افتاده بود ..كاشكي سر كلاس بودين كه ميفهميدين چي ميگم

در نهايت  هم يه معذرت خواهي از بچه هاي كامپيوتر 85...... جدا خيلي خوش گذشت...خوب خودشون سوژه دست آدم ميدن..تا اونا باشن ياد بگيرن وقتي كه كسي تو دانشگاه نيست..اينا نرن صاف و اتو كشيده بشينن سر كلاس...


جدا كه سال به خوبي شروع شد اميدوارم تا آخر همينجوري ادامه داشته باشه...

طبق عادت همه وبلاگ نويسها : نظر فراموش نشه...

سربلند و ماندگار باشين.....

 

  
نویسنده : ; ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢


در آستانه ترم سوم...

سلام سلام...خوبین همگی؟.

.نمیدونین چقدر دلم براتون تنگ شده بود و دلم میخواست اینجا رو آپدیت کنم به هر حال به دلیل پاره ای از مسائل یه خورده طول کشید ...ممنونم از این همه لطفی که دوستان به این وبلاگ دارن...البته اینجا متعلق به خودتونه......اصلا تعارف نکنین هر چی دوس داشتین بگین...

 

 خوب میریم که داشته باشیم جدیدترین وقایع اتفاقیه تو دانشگاه رازی و داستانهایی که توی این دانشگاه اتفاق میفته:   


 اولین خبر مربوط میشه به راه اندازی وبلاگ توسط بچه های دانشکده ادبیات مبارکه    خدا وکیلی روز اولی که این وبلاگ رو راه انداختم اصلا فکرش رو هم نمیکردم که کار وبلاگ اینقدر بگیره و.  تازه باعث ایجاد انگیزه تو سایر دوستان هم بشه

..خوب به گردانندگان اون وبلاگ هم تبریک میگیم خوشحالم که بچه های دیگه ای هم هستن که نسبت به اطراف خودشون و چیزهایی که در کنارشون هست بی تفاوت نیستن برای دیدن وبلاگ اونا میتونین

 این قسمت

 رو کلیک کنید....

اوه داشت یادم میرفت دوست عزیز دیگه ای هم از همکلاسیها یعنی مکانیک 84 یه وبلاگ راه   انداخت...جناب ئاگرین.....وبلاگ آب انار......

به دیدنش میارزه...برای اونم میتونین

این قسمت

رو کلیک کنید......


ديگه نوبتی هم كه باشه نوبته تشريح وضع دختر- پسرای دانشگاه(البته بزنم به تخته همه اینجوری نیستن ها...فقط بعضیا...توجه کنید بعضیا) و برخورد بينهايت جالب و خنده دار و در آخر پر از اشك و گريه اين دوتاست :

اما جريان از كجا شروع ميشه و چه جوری شروع ميشه :                                                

خوب هميشه ی  هميشه اين روابط با يك ببخشيد شروع ميشه ....ببخشيد جزوتونو ميتونم ببينم.. ببخشيد استاد جلسه پيش چی درس داد... ببخشيد يه خودكار اضافه داريد ..ببخشيد......!!!!

‌ اما تو اين همه ببخشيد ها ببخشيده جزوه بهترين و شايع ترينشه و ۹۰٪ روابط از اينجا ناشی ميشه و تو اين وسط هم خودتون ميدونيد ديگه خانوما جزوه نويسن و آقايون گيرنده و خيلی كم ميشه عكس اين اتفاق بيافته و خانومها هم از فرصت بدست امده به بهترين شكل استفاده ميكنن و هميشه كاملترين و خوشخط ترين جزوه ها رو دارن و اگر شد آخر يا اول جزوشون اشعار عاشقانه و ادبی مينويسن ( جدیدا" پائولو کوئیلو) كه نشون بدن  چقدر به احساسات و عشق اهميت ميدن و آقا پسره هم وقتی جزوه رو پس ميده آخر جزوه ميبينی كه اِ‌‌‌  اِ  شماره تلفنه پسرست همراه با نهايت ارادت ...                                

اما بعد از اين مراحل كلاس گذاشتن و قيف امدن واسه همديگه شروع ميشه

پسرا : پسرا اول كه ميان دانشگاه ميرن دستشويی يه دستی به موهاشون ميزنن و ژلهای خشک شده موهاشونو تر ميکنن و ميان تو محوطه جلوی دانشكده فنی و علوم يا جلوی بوفه و شروع ميكن به زدن پكهای خركی به سيگاراشون (حالا خوبه سيگاری هم نيستن فقط ... دود ميكنن سيگار رو كافيه يه ذره از دود سيگار بره تو حلقشون ميوفتن ديگه واسه مردن)بعضياشونم که ديگه کلاس گذاشتن رو از حدش در ميارن و پیپ ميکشن  بعدش موبايلاشون رو در ميارن و باهاشون ور ميرن (اگه موبايله cam باشه که خيلی بهتره) و اگرهم شد قايمکی يه عکسی هم ميگيرن واسه بچه محلا و شوخيهای مسخره با هم ميکنن البته پسرا معمولا جايی تجمع ميکنن و با هم حرف ميزنن که يه ديدی هم به دخترا داشته باشن حالا دخترا به اين فکر ميکنن که اينا مثلا چی بهم ميگن نگو همش دارن درباره اينا حرف ميزنن بيرونه دانشگاهم که با ماشينشون( در اینجا--  استیشن قهوه ای--  و یا-- آر دی-- شایع ترین ماشینه )  ور ميرنو و موزيک ۴ رو ۸ رو بلند ميکنن    

دخترا : اوناهم که ميان دانشگاه ميرن تو دستشويی و آرايشارو آپديت ميکنن بعد  مثله پسرا با موبايلشون ورميرن و هميشه سعی ميکنن تجمع های بيش از  ۵ نفر ايجاد کنن اين تجمع های دخترا خيلی جالبه همش در حال ور رفتن با همديگه ان و  خنديدن حالا ميری تو بحرشون ميبينی يک چيزای مسخره و بيمزه ای به همديگری ميگنو بلند بلند ميخندن که صداشون تا صد کيلومتری بره و مثلا بقيه اين احساس رو بکنن که اينا چقدر خوشحالن و پاتوقشونم معمولا کنار باجه تلفن و یا گوشه های پشت زمین والیبال  هستش  بعدش هی تو دانشگاه دنبال هم ديگه ميافتن ( اصلا منظورم بعضیا نیست هاااا).... و هر جا که يکی ميره اونم ميره

                                             

آره دیگه این کل جریان پسر و دخترای بزنم به تخته بچه مهندس ماست...البته دانشکده های دیگه هم هیچ فرقی با اینجا نداره....


از واحدهای تابستونی براتون بگم واقعا" اول یه خسته نباشید  به استاد عزیز فیزیک دکتر کارخانچی بگم که خدایی دمش گرم....به لطف استاد و البته تعداد انگشت شماری از دوستان تونستم فیزیک دو رو که    تابستون گرفته بودم پاس کنم   

ولی از نمرات اساتید دیگه براتون بگم که واقعا تعجب آوره که برای ترم تابستون همچین وضعی پیش بیاد ...جناب استاد رفتاری که درس ریاضی دو رو داشتن...از 40 نفر دانشجو که باهاش گرفته بودن 25 نفر رو انداختن اونم با چه نمراتی 0.25 -1.5 -3-خلاصه یه حالگیری اساسی کرد...الانه که به حکمت خدا پی میبرم که چرا من ریاضی دو نگرفتم...این استاد همون استادیه که نیم ساعت یه دفه یه پرانتز بین حرفاش باز میکنه و میگه : بچه ها به نظر شما من عقده اییم؟..آخه میگن من عقده اییم شما بگین من کجام  عقده اییه....

واقعا" دیگه قضاوت با خودتون..این استاد عقده اییه؟  

سربلند و ماندگار باشین..

  
نویسنده : ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٢


تابستونی

سلام سلام

خوبین همگی؟....اولش تشکر کنم از دوستایی که به یاد این حقیر هستن...دووستون دارم.....به قول یکی از دوستام......خیلی مخلصیم ها !! ...دیگه چه خبرا خوش میگذره؟...چه میکنین با گرما؟..خدا ییش تابستون گرمیه....

گفته بودم به روز نمیکنم...البته اون مال وقتی بود که دیدم تابستون که دانشگاه نمیرم دیگه چی چی رو بنویسم..ولی گوش شیطون کر تابستون رو واحد برداشتم....حیفم اومد نرم دانشگاه....


 اگه از دردسر واحد گرفتن و انتخاب واحد بگزریم..جونم براتون بگه...تابستون کلاسها تو دانشکده خودمون..برگزار نمیشه ناچارا" اومدیم دانشکده ادبیات...یعنی کل دانشجوهای تمام رشته ها میان اونجا..نمیدونین چه خبر میشه..عین بازار شام....دانشکده ادبیاتم که قربونش برم ساختمانش رو فکر کنم

خود مرحوم..-- آ سید .لئوناردو--  متخلص به داوینچی.... معمارش بود..هر لحظه احتمال فرو ریختنش هست...

 

البته تو این هاگیر واگیر...بعضی از عزیزان هنوزم در فکر پیدا کردن کیس مناسب هستن...که با توجه به شرایط موجود...منظور از شرایط در هم بودم جماعت دانشجوه 

 از داشجوهای دانشکده علوم گرفته..( توجه وقتی اسم این عزیزان میاد باید بگی... یالله ...)

 و دانشجوهای فنی مهندسی گرفته ( قربون مهندسای مشروط برم)

تا دانشجوهای دانشکده کشاورزی ( که همشون به امید پیدا کردن کار هستن)

 و البته میزبان های محترم و محترمه از دانشکده ادبیات .....

آره به دلیل مخلوط بودن از هر نوعی که بخوای برای هر دو طرف آدم پیدا میشه....

 

خونه دار و بچه دار.....سوا کن جدا کن.....


جلسه اولی که رفتم کلاس نزدیک بود شاخ در بیارم

...البته قابل ذکر میباشد که کلاس دانشجوهای فنی مهندسی از بقیه جداس و کلاساشون فرق میکنه..

.آره جلسه اول که رفتم کلاس نزدیک بود شاخ در بیارم

آخه تو لیستی که اعلام کرده بودن من تقریبا اکثر همکلاسیامو...میشناختم...بیست سی نفر پسر و ده دوازده تا دختر...آره رفتم سر کلاس دیدم ای بابا چی شده؟...اینا که همشون جدید هستن تا حالا اینجوری نبوده..در ضمن اینجا چهل تا دختر هست و فقط پنج تا پسر..نشستم با خودم سبک سنگین کردم...دیدم ای دل غافل...دیدی چه کلاهی سرم رفت...رفتم نشستم سر کلاس بچه های علوم.

..( یا الله)...

خلاصه صداشو در نیاوردم..یواشی از گوشه کلاس اومدم بیرون...با کمال پر رویی رفتم نشستم سر کلاس خودمون که البته بعد از ده دقیقه کلاس تموم شد...بیچاره استاد همینجوری نیگام میکرد.... بنده خدا روش نمیشد چیزی بگه...خجالتم خوب چیزیه !!!!


کنکور امسالم برگزار شد....سال دیگه ورودی های جدید میان....چه حالی میده...ما دیگه از آشخوری در اومدیم....نوبت ماس بقیه رو به اسم آشخور صدا کنیم....

برای ورودی های 85 آرزوی موفقیت داریم...ولی بیچاره ها نمیدونن دارن با پای خودشون تو تله میفتن

بابا مگه اینجا فکر کردین چه خبره حالا


خبر جدید اینی که چون مسئولین دانشگاه دیدن دانشجوهای عزیز به حرف مسئولین حراست گوش نمیدن یه نفر جدید استخدام کردن که شاید به این روش یه خورده دانشجوها لا اقل از ترس جونشونم به حرفاشون گوش کنن یواشکی ازش عکس گرفتم


اینم یه کادو دیگه تقدیم به دوستای گلم


خوب اینم از این بار.....

سربلند و ماندگار باشید

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٧